
بازم سلام به همه
اومدم اپ كنم شايد يكمي اپم خوشحال كننده باشه برا خودم ولي حالا 180 درجه فرق دارم با اپم
البته نميشه كاملا تعريف كرد ولي طوري ميگم كه بفهميد منظورمو از اپ خوشحال كننده
رفته بودم خونه فاطمه اينا بگزريم از شوخيا و مسخره بازيها و شيطنتايي كه كردم اونجا
فاطمه خونه نبود وقتي نشستيم سر سفره گلوم خارش ميداد ولي نميخواستم گلومو صاف كنم
اقا چشمتون روز بد نبينه وسطاي غذا خوردن بوديم كه به دلايلي مثل اينكه دير از خواب بيدار
شده بود و دير رفته بود پيش دوستاش و ناراحت بوده ديشبش ساعت دو با دوستاش حرف زده بوده
خوب مادرش تقريبا نزديكم بود گفت حتما اين دختره هم يكي برا خودش پيدا كرده و ما خبر نداريم
تا اينجاش كامل عادي بودم گفت:مثل اينكه هم از محله... بازم عادي بودم با اينكه محله ما رو گفت
اخرم گفت حتما خونشون كنارخونه علي ايناست و نگاهش با خنده به طرف من بود
اقا افتادم به سرفه حالا بزن تا ميتوني كاملا فكر كنم موضوع رو فهميدا

بريم دو هفته نميدونم شايد بيشتر يا كمتر ...
شب بود دنبال ... رفته بودم خونشون برا اينكه .... با .... حرف بزنه
يه طوري نشسته بودم كه داداشش جلو ديد مادرش بود خلاصشو ميگم ولي خيلي حرفا زد بهم
اصلشو ميگم براتون به داداش فاطمه گفت بلد شو از جلو تا منو ببينه
بهم گفت چرا هر روز سياه تر ميشي ببينم بزرگ شدي حالا
از اونجايي كه زبونم يكمي درازه گفتم بزرگ شدم خيلي و سياه شدنم به خاطر شهريه كه درس ميخونم
هواش باهام نميسازه بعد گفتند: حالا علي اقا نميخوتي زن بگيري با كمال پر رويي گفتم اره
گفت خوبه من خودم زنت ميدم من اينجا يكمي گيج بودم گفتم خوبه اره حرفي شنيدم كه
انتظار نداشتم گفت باشه فاطمه خوبه . اينو جلو داداشاش يكي از زن داداشاش و خواهرش زد
باباشم بود ولي فاصله داشت اقا مخ ما هنگ نكرد چون ترسو تو وجودم كشتم تو اين چند وقته
اينجا رو باش گفتم اره بابا تو ديگه چه رويي داري حالا سرو صدا شروع شد
خواهرش ميگفت همين امشب ميري همه رو بر ميداري بياي حرف بزنيم و ..........
مادرش و باباش كه خشك بودند از خنده منم ميخنديدم چون دوست ندارم تو حرف زدن كم بيارم
شروع كردم باشه كي خواهرش گفت ميبيني بابا اينجا جلسه خاستگاري دختر از پسره
من خيلي تلاش كردم برا اينكه بتونم يكمي خانواده ها رو به هم نزديك كنم البته تا حدودي
موفق بودم اين اخري ديگه اخر موفقيت بود خلاصه خواهرش نشسته بود كنار فاطمه
هي ميگفت دامادم اينجور بايد باشه اونجور بايد باشه فاطمه هم سر زير بود
دلم خنك شد ولي حالا مونده اذيتهاي من خودم خودمو جلو مادرش لو دادم كه بعدا ميگم
از اين به بعدم خودم ميخوام جلو همه بهش بگم عروس خانوم گلم نه فاطمه
يا حق


چه دنیایی شده دنیای ما
در کنار هر خیابان عشق را
چون بساطی پهن کرده
می فروشند این زمان
وای از این نامردمان!
عشق دیگر پیش پا افتاده است
هیچ قلب عاشقی در سینه یک شخص نیست
سینه ای با سینه ای همدرد نیست
شرم دارم بازگو سازم ولی
عاشقی دیدم که روی شیشه دکان قلب خود نوشت:
"عشق با نازلترین قیمت بیا حراج شد...!"

