من نشستم با دلي پر درد خسته و تنها گريون بي صدا
دلم گرفته از رفتن يار همدم من شده صداي گيتار
ازوقتي رفتي دلو شكستي فكر نميكردم با ...... هستي
نامردي كردي تو خيلي..... رفتي عهد بينمونو شكستي
چي كم گذاشتم از عشقي كه داشتم
جز عشق تو دلت هيچي نكاشتم
بگو چرا تو رفتي منو تنها گذاشتي حسرت عشقو تو دلم گذاشتي
رفتي و خوب ميدونم بايد تنها بمونم
تو خودت ميدونستي من ....... ميدونستم رفتی دلمو سوزوندي
غمتو تو دلم نشوندي پشيمون ميشي كه با من نموندي
يادم گفتي تو مال مني ديگه هيچوقت از تو دل نميكني
ولي بازم تو رفتي ...... اخه دوست داشتي كه ميگفتي اينه

بازم من ديوونه اومدم ميدونم باز اخم كرديد ميگيد باز اومد اين
فكر ما چي بود و حالا چي شده هيچوقت تصور همچين چيزيو نميكردم
اين همه وقتي كه دوستش داشتم و هرگز بهش به چشم بدي نگاه نكردم
خيلي جالب بود حرفاش خيلي قشنگ بود حرفاش منم باور كردم
وقتي بهم گفت بله و تا اخرش كنارتم و بعدش دوستت دارم دنيا برام بي ارزش شد
فقط اون بود برام و بس نيشم هميشه باز بود خداييش 12 روزي خيلي شاد بودما
ولي 12 روز بيشتر طول نكشيد و خوشحالي كه خودش بهم داده بود رو ازم گرفت
خيلي هاتون شايد بدونيد دلتنگي و نديدن عشق يعني چي صداشو نشنيدن يعني چي
هر كي بي محلي كني ميگي اشكال نداره و شايد براتون مهمم نباشه ولي عشق نه
دقيقا نميدونم چند وقته ولي از روز 7 عيد فكر كنم بود كه ديگه باهام قهر كرد

اينم بگم هر چي گفتم دليلش چيه نگفت و يه به تو چه فقط شنيدم
و بعد از چند وقت كه كاملا تو شك بودم از هميشه بدتر بود روحيم و تو عالم ديگه اي بودم
بهم گفت كه اين حرفايي كه زده شوخي بوده . حرفايي كه دلمو شكسته بود
بازم سر زنده شدم ولي ديگه حوصله خوشحال بودنو نداشتم ميدونستم كه
بازم خنده تموم ميشه . روزي مياد كه ميدونم ميگه برام ارزشي هم نداري
روزا ميگذشت و ديگه علي سابق نبودم راستش از وقتي بهش گفتم كه دوستش دارم
يه شور عجيبي تو دلم بود و خوشحالي ازم ميباريد ولي گفتم كه زياد طول نكشيد
اخرشم من خواستم امتحانش كنم و ببينم حرفي كه ميزنه حقيقته يا نه
بهم ميگفت به بله گفتن من شك داري مگه اخه دومين باري كه گفت بله باور نكردم
امتحانش كردم قبول نشد تو امتحانه بماند چي بود
رفتم برا امتحاناي پايان ترم 15 روز اونجا بودم روز هاي اولي خيلي سخت گذشت
روزا مشغول درس بودم شبا تو حال هميشه خودم بودم و فكر ميكردم بهش
ولي اينبار خيلي نگران خودم شدم چيزي كه اصلا تا حالا تجربش نكرده بودم
منظورم اينه كه به فكر خودم باشم به خودم فكر كردم يكمي هم
برق رفته بود و بچه ها هم برا تفريح اب رو هم ميريختند
پيرهن خودم در اورده بودم . جاي زخماي رو تنمو نگاه ميكردم
انگشتي كه خيلي كج نميشه . اون دستم كه به خاطر اينكه از كنار زمين تمرين
داشت رد ميشد با نگاه كردنش حواسم پرت شد و خوردم زمين
زانوم كه خودش با كفش زد فكر ميكرد دارم فيلم بازي ميكنم . يك هفته ميلنگيدم
و .................. و .................... و ........................
و اينكه من روز تولدشو يادم نرفته بود وقتي بهش پيام دادم ميگفت خودمم يادن نبوده
البته بگم پيام ميده بهم حرف نميزنه صداشو خيلي وقته نشنيدم
وقتي ميرفتم 19 سالم بود ولي وقتي برميگشتم 20 سال و دو روزم بود
خيلي حالم گرفته شد وقتي يادم نبود حتي يه تك زنگ هم بهم نزد
وقتي كه برميگشتم فكر ميكردم روز اخر عمرمه و تا سوار شدم
گفتم: خدا تو اين لحظه هاي اخر عمرم منو ببخش ميدونم ادم خوبي نبودم گناه زياد دارم
ولي اگه خواستي جونمو بگيري خيلي راحت بگير نزار عذاب بكشم
چند ساعت قبلش يه عقرب ميخواست بهم بزنه . چرا نزد خدا ميدونه
تو راه همش تو اين فكر بودم كه برم خونشون يا كه نرم
اگه برم چيكار كنم چي بگم و از اين فكرا
وقتي رسيدم كسي خبر نداشت . يه جوري برا خيليها عزيزم (جدي ميگم تعرف الكي نبود)
وقتي ميديدند منو همه ميخنديدند و خلاصه تحويلم ميگرتند اونجا بودم تماسم ميگرفتند
گفتم ميرم خونشون و ميبينمش . رفتم وقتي رسيدم اول خواستم با شوخي خنده و دلغك بازي برم
ولي پشيمون شدم وقتي فاطمه خودشو ازم دور كرد و نيومد مردم
زود اومديم بهتره بگم من زدم بيرون ميخواستم راه رو با پا بيام خونه كه خيلي هم زياد بود
گذشت و گذشت و من كم كم دارم ميفهمم كه براش ارزشي مدارم خيلي اتفاق افتاده اين وسط
ولي اتفاق مهم اينه كه ميخوام بگم
يكي از ..... كه هوامو خيلي داره و باهاس صميميه درباره من ازش ميپرسه
فكر ميكرده كه اون به من نميگه . چيكار ميكني اونو (منظورشم من بودم)
ميدوني چي ازارم داد جوابي كه اون بهش داده بود و ميگفت از ته دله
فاطمه : ولش كن بابا فعلا سر كارش گذاشتم
حالا بگيد من بايد چيكار كنم . هنوز اميد داشته باشم به فردا
پست قبلي رو پاك كردم چون خواستم درست بنويسم ماجرا رو
همون خانومي كه گفت متاسفم نميدونم كي بود . حالا بگو ببينم هنوز متاسفي
يا حق
