تبليغاتX
دیوونتم عشق نه ساله من
دیوونتم عشق نه ساله من

موندن یا رفتن ؟

من نشستم با دلي پر درد خسته و تنها گريون بي صدا

دلم گرفته از رفتن يار همدم من شده صداي گيتار

ازوقتي رفتي دلو شكستي فكر نميكردم با ...... هستي

نامردي كردي تو خيلي..... رفتي عهد بينمونو شكستي

چي كم گذاشتم از عشقي كه داشتم

جز عشق تو دلت هيچي نكاشتم

بگو چرا تو رفتي منو تنها گذاشتي حسرت عشقو تو دلم گذاشتي

رفتي و خوب ميدونم بايد تنها بمونم

تو خودت ميدونستي من ....... ميدونستم رفتی دلمو سوزوندي

غمتو تو دلم نشوندي پشيمون ميشي كه با من نموندي

يادم گفتي تو مال مني ديگه هيچوقت از تو دل نميكني

ولي بازم تو رفتي ...... اخه دوست داشتي كه ميگفتي اينه

بازم من ديوونه اومدم ميدونم باز اخم كرديد ميگيد باز اومد اين

فكر ما چي بود و حالا چي شده هيچوقت تصور همچين چيزيو نميكردم

اين همه وقتي كه دوستش داشتم و هرگز بهش به چشم بدي نگاه نكردم

خيلي جالب بود حرفاش خيلي قشنگ بود حرفاش منم باور كردم

وقتي بهم گفت بله و تا اخرش كنارتم و بعدش دوستت دارم دنيا برام بي ارزش شد

فقط اون بود برام و بس نيشم هميشه باز بود خداييش 12 روزي خيلي شاد بودما

ولي 12 روز بيشتر طول نكشيد و خوشحالي كه خودش بهم داده بود رو ازم گرفت

خيلي هاتون شايد بدونيد دلتنگي و نديدن عشق يعني چي صداشو نشنيدن يعني چي

هر كي بي محلي كني ميگي اشكال نداره و شايد براتون مهمم نباشه ولي عشق نه

دقيقا نميدونم چند وقته ولي از روز 7 عيد فكر كنم بود كه ديگه باهام قهر كرد

اينم بگم هر چي گفتم دليلش چيه نگفت و يه به تو چه فقط شنيدم

و بعد از چند وقت كه كاملا تو شك بودم از هميشه بدتر بود روحيم و تو عالم ديگه اي بودم

بهم گفت كه اين حرفايي كه زده شوخي بوده . حرفايي كه دلمو شكسته بود

بازم سر زنده شدم ولي ديگه حوصله خوشحال بودنو نداشتم ميدونستم كه

بازم خنده تموم ميشه . روزي مياد كه ميدونم ميگه برام ارزشي هم نداري

روزا ميگذشت و ديگه علي سابق نبودم راستش از وقتي بهش گفتم كه دوستش دارم

يه شور عجيبي تو دلم بود و خوشحالي ازم ميباريد ولي گفتم كه زياد طول نكشيد

اخرشم من خواستم امتحانش كنم و ببينم حرفي كه ميزنه حقيقته يا نه

بهم ميگفت به بله گفتن من شك داري مگه اخه دومين باري كه گفت بله باور نكردم

امتحانش كردم قبول نشد تو امتحانه بماند چي بود

رفتم برا امتحاناي پايان ترم 15 روز اونجا بودم روز هاي اولي خيلي سخت گذشت

روزا مشغول درس بودم شبا تو حال هميشه خودم بودم و فكر ميكردم بهش

ولي اينبار خيلي نگران خودم شدم چيزي كه اصلا تا حالا تجربش نكرده بودم

منظورم اينه كه به فكر خودم باشم به خودم فكر كردم يكمي هم

برق رفته بود و بچه ها هم برا تفريح اب رو هم ميريختند

پيرهن خودم در اورده بودم . جاي زخماي رو تنمو نگاه ميكردم

انگشتي كه خيلي كج نميشه . اون دستم كه به خاطر اينكه از كنار زمين تمرين

داشت رد ميشد با نگاه كردنش حواسم پرت شد و خوردم زمين

زانوم كه خودش با كفش زد فكر ميكرد دارم فيلم بازي ميكنم . يك هفته ميلنگيدم

و .................. و .................... و ........................

و اينكه من روز تولدشو يادم نرفته بود وقتي بهش پيام دادم ميگفت خودمم يادن نبوده

البته بگم پيام ميده بهم حرف نميزنه صداشو خيلي وقته نشنيدم

وقتي ميرفتم 19 سالم بود ولي وقتي برميگشتم 20 سال و دو روزم بود

خيلي حالم گرفته شد وقتي يادم نبود حتي يه تك زنگ هم بهم نزد

وقتي كه برميگشتم فكر ميكردم روز اخر عمرمه و تا سوار شدم

گفتم: خدا تو اين لحظه هاي اخر عمرم منو ببخش ميدونم ادم خوبي نبودم گناه زياد دارم

ولي اگه خواستي جونمو بگيري خيلي راحت بگير نزار عذاب بكشم

چند ساعت قبلش يه عقرب ميخواست بهم بزنه . چرا نزد خدا ميدونه

تو راه همش تو اين فكر بودم كه برم خونشون يا كه نرم

اگه برم چيكار كنم چي بگم و از اين فكرا

وقتي رسيدم كسي خبر نداشت . يه جوري برا خيليها عزيزم (جدي ميگم تعرف الكي نبود)

وقتي ميديدند منو همه ميخنديدند و خلاصه تحويلم ميگرتند اونجا بودم تماسم ميگرفتند

گفتم ميرم خونشون و ميبينمش . رفتم وقتي رسيدم اول خواستم با شوخي خنده و دلغك بازي برم

ولي پشيمون شدم وقتي فاطمه خودشو ازم دور كرد و نيومد مردم

زود اومديم بهتره بگم من زدم بيرون ميخواستم راه رو با پا بيام خونه كه خيلي هم زياد بود

گذشت و گذشت و من كم كم دارم ميفهمم كه براش ارزشي مدارم خيلي اتفاق افتاده اين وسط

ولي اتفاق مهم اينه كه ميخوام بگم

يكي از ..... كه هوامو خيلي داره و باهاس صميميه درباره من ازش ميپرسه

فكر ميكرده كه اون به من نميگه . چيكار ميكني اونو (منظورشم من بودم)

ميدوني چي ازارم داد جوابي كه اون بهش داده بود و ميگفت از ته دله

فاطمه : ولش كن بابا فعلا سر كارش گذاشتم

حالا بگيد من بايد چيكار كنم . هنوز اميد داشته باشم به فردا

پست قبلي رو پاك كردم چون خواستم درست بنويسم ماجرا رو

همون خانومي كه گفت متاسفم نميدونم كي بود . حالا بگو ببينم هنوز متاسفي

يا حق

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط علي |

عروس خانوم


بازم سلام به همه

اومدم اپ كنم شايد يكمي اپم خوشحال كننده باشه برا خودم ولي حالا 180 درجه فرق دارم با اپم

البته نميشه كاملا تعريف كرد ولي طوري ميگم كه بفهميد منظورمو از اپ خوشحال كننده

رفته بودم خونه فاطمه اينا بگزريم از شوخيا و مسخره بازيها و شيطنتايي كه كردم اونجا

فاطمه خونه نبود وقتي نشستيم سر سفره گلوم خارش ميداد ولي نميخواستم گلومو صاف كنم

اقا چشمتون روز بد نبينه وسطاي غذا خوردن بوديم كه به دلايلي مثل اينكه دير از خواب بيدار

شده بود و دير رفته بود پيش دوستاش و ناراحت بوده ديشبش ساعت دو با دوستاش حرف زده بوده

خوب مادرش تقريبا نزديكم بود گفت حتما اين دختره هم يكي برا خودش پيدا كرده و ما خبر نداريم

تا اينجاش كامل عادي بودم گفت:مثل اينكه هم از محله... بازم عادي بودم با اينكه محله ما رو گفت

اخرم گفت حتما خونشون كنارخونه علي ايناست و نگاهش با خنده به طرف من بود

اقا افتادم به سرفه حالا بزن تا ميتوني كاملا فكر كنم موضوع رو فهميدا


بريم دو هفته نميدونم شايد بيشتر يا كمتر ...

 

شب بود دنبال ... رفته بودم خونشون برا اينكه .... با .... حرف بزنه

يه طوري نشسته بودم كه داداشش جلو ديد مادرش بود خلاصشو ميگم ولي خيلي حرفا زد بهم

اصلشو ميگم براتون به داداش فاطمه گفت بلد شو از جلو تا منو ببينه

بهم گفت چرا هر روز سياه تر ميشي ببينم بزرگ شدي حالا

از اونجايي كه زبونم يكمي درازه گفتم بزرگ شدم خيلي و سياه شدنم به خاطر شهريه كه درس ميخونم

هواش باهام نميسازه بعد گفتند: حالا علي اقا نميخوتي زن بگيري با كمال پر رويي گفتم اره

گفت خوبه من خودم زنت ميدم من اينجا يكمي گيج بودم گفتم خوبه اره حرفي شنيدم كه

انتظار نداشتم گفت باشه فاطمه خوبه . اينو جلو داداشاش يكي از زن داداشاش و خواهرش زد

باباشم بود ولي فاصله داشت اقا مخ ما هنگ نكرد چون ترسو تو وجودم كشتم تو اين چند وقته

اينجا رو باش گفتم اره بابا تو ديگه چه رويي داري حالا سرو صدا شروع شد

خواهرش ميگفت همين امشب ميري همه رو بر ميداري بياي حرف بزنيم و ..........

مادرش و باباش كه خشك بودند از خنده منم ميخنديدم چون دوست ندارم تو حرف زدن كم بيارم

شروع كردم باشه كي خواهرش گفت ميبيني بابا اينجا جلسه خاستگاري دختر از پسره

من خيلي تلاش كردم برا اينكه بتونم يكمي خانواده ها رو به هم نزديك كنم البته تا حدودي

موفق بودم اين اخري ديگه اخر موفقيت بود خلاصه خواهرش نشسته بود كنار فاطمه

هي ميگفت دامادم اينجور بايد باشه اونجور بايد باشه فاطمه هم سر زير بود

دلم خنك شد ولي حالا مونده اذيتهاي من خودم خودمو جلو مادرش لو دادم كه بعدا ميگم

از اين به بعدم خودم ميخوام جلو همه بهش بگم عروس خانوم گلم نه فاطمه

يا حق




چه دنیایی شده دنیای ما

 

 در کنار هر خیابان عشق را

 

چون بساطی پهن کرده

 

 می فروشند این زمان

 

 وای از این نامردمان!

 

عشق دیگر پیش پا افتاده است

 

 هیچ قلب عاشقی در سینه یک شخص نیست

 

سینه ای با سینه ای همدرد نیست

 

 شرم دارم بازگو سازم ولی

 

عاشقی دیدم که روی شیشه دکان قلب خود نوشت:

 

"عشق با نازلترین قیمت بیا حراج شد...!"



نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط علي |

تولدت مبارک

براي روز ميلاد تن خود من اشفته رو تنها نزاري
                                                
                                                  براي ديدن با غ نگاهت ميون پيكر شبها نزاري

همه تنهايي ها با من رفيقند منو در حسرت عشقت نزاري

                                                 براي روز ميلاد تن خود منو دور از دلو ديدت نزاري

دلم دلتگه و مهرتو ميخواد دلم رو در پي غمها نزاري

                                                 ميام تنها توي قلبت ميشينم منو قلبت رو جايي جا نزاري

عزيزم جشن ميلادت مبارك منو اون سوي جشن دل نزاري

                                                 عزيزم جشن ميلادت مبارك منو اون سوي جشن دل نزاري

عزيز دلم . فاطمه من . عشق من . تولدت مبارك

 

فكر ميكردم اين سال ديگه تولدت بهترين روز ميشه برام ولي نشد

هر جور دوست داري با اين دل داغونم تا كن .

 تولدت مبارک عزیز دلم عشق من . شد نه سال امیدوارم منو یادت نره تو این روز

یکی که دوست داره با تمام وجود عاشقته و ....

فاطمه حالا بهت احتیاج دارم . بیا دستمو بگیر که دیگخ دارم از بین میرم

فقط همين ديگه حرفي نداشتم   اميدوارم هميشه سالم و سرحالت ببينم

 

یا حق

نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط علي |

شاید اخرین نفس

فكر كنم قصه منم مثل بيشتر قصه ها داره تموم ميشه
 
امروز خيلي دلم گرفته بود همه هم فهميدند كه حالم خوب نيست و مثل هميشه نيستم
 
همه هم به شكلي اذيتم كردند ولي وقتي ميدونم به عزيز ترين كسم نميرم ........
 
فاطمه هميشه دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت بيشتر از گذشته هم دوستت دارم
 
دارم به دستام نگاه ميكنم ديگه زياد جون ندارند داره چروكاش بيشتر ميشه پير شدم فاطمه
 
ميدوني چمه حتما ميگي به من چه تو چته دلم هر روز پاره پاره ميشد بدون تو
 
ولي حالا چي حالا خودم دارم تيكه تيكه ميشم  امروز روز ديوونگيمه امروز روز مرگمه
 
اميدوارم بميرم تا اون موقع بفهمي كه دوستت داشتم و برات ميميرم
 
نفسم داره سرد ميشه چشمامم پر اشك حتما ميگي مرد كه گريه نميكنه
 
ولي ديگه دلم جايي براي غصه جديد نيست كه بريزم توش و چيزي نگم
 
خيلي تنهام به خدا فاطمه وقتي دليل جواب ندادنتو فهميدم نميدوني با چه زوري خودمو
 
سر پا نگه داشتم من همه چيز جدي گرفتم همه زندگيم تو جواب تو بود
 
ولي فكر كنم همه چيزو يه شوخي دونستي و فكر كردي دارم بازي ميكنم
 
خودتم ميدوني اگه احساسمو نسبت به تو بفهمند چه بلايي سرم ميارند
 
تا حالا فكر كردي براي هر بار ديدنت چقدر بايد از اين و اون سركوفت بخورم
 
و متلك و فوش و زخم زبون بهم بزنند    ميدونم كه نميدوني
 
تنها اميدم تو بودي اميد اينكه يكيو دارم كه دركم ميكنه و ميتونم در كنارش ارامشم
 
رو كه خيلي وقته از دست دادم به دست بيارم
 
فكر اينكه يه رفيق راه دارم و بي كس نيستم و دلم خوش باشه يكي دوستم داره
 
اما  فهميدم      علي تو كسيو نداري     برو بمير   همدم هههههههههههههههه
 
نه توي خوابم نميبيني  باورت ميشه تو خوابم هم ازم دور ميشدي فاطمه
 
ميدونستم كه ارزو گفتن كلمه دوستت دارم رو از زبون تو به گور ميبرم
 
سر كار بودي علي  اصلا تو بي خود كردي كيسو دوست داشته باشي
 
شايد اين اخرين اپم باشه شايدم نباشه ولي اگه نيومدم حلالم كنيد
 
تو اين يك سال خيلي اذيتتون كردم ولي از شما جز خوبي چيزي نديدم
 
ابجي ازت خيلي ممنونم به خاطر همه خوبي هات
 
فكر كنم براي اولين بار اين كلمه رو مينويسم --------<  خدا حافظ
نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط علي |

اينم از عيد ما

سلام

فردا عيد قربانه عشقمو ديدم اينقدر خوشحال شدم كه نگو دوباره بهم بي محلي كرد

اينقدر دل گرفت كه نگو ولي باز بروز ندادم خودم خوشحال نشون ميدادم

نمي دونيد چقدر حالم گرفته شد   تو دلم شده بود جهنم  ميسوختم و ميساختم

از شدت غصه اي كه يكباره تو دلم اومده بود نتونستم اونجا بيشتر از  ربع ساعت دوام بيارم

اومدم خونه تا تونستم خودمو نگه داشتم ول وقتي راه گلوم باز شد .........

يه اهنگ گذاشتم همون اهنگ هميشگيم 

همه تنهايي ها با من رفيقند        منو دور از دل و ديدت نذاري

دارم ميميرم فاطمه چرا با من داري اين كار رو ميكني

حتي نشد عيد رو بهت تبريك بگم بهتره بگم تو جواب ندادي  حتي يك نگاه

عيد  عيد  عيد   اين كلمه شده برام يه چيزي كه هرگز بهش نميرسم

بازم اومدي ولي يك كوچه پايين تر رو نديدي خيلي دلم گرفت از اين كارت

همه خيال ميكنند آدمي به دلخوشي و خوش خيالي من نيست

ولي كسي از دلم خبر نداره كه دارم  خورد ميشم

نميدوني فاطمه چند بار ارزو مرگ كردم با هر بار بي محليت

مگه ازت چي مي خوام  يه هم دلي  محبتت  يا حد اقل اينكه دلو زير پات نزاري

عيد نوروز  كه يادم نميره  كل عيد رو مريض بودم

به خاطر اينكه مريض بودي منم مريض شدم طاقت ندارم مريض ببينمت

هر روز بهت سر ميزدم تا خوب شدي نميدوني چقدر خوشحال بودم

ولي وقتي تا اخر عيد مريض بودم  اومدي  نه    شايدم اصلا خبر دار هم نشدي

ديگه نمي خواستم اپ غمگين داشته باشم تو اين وبلاگ ولي نشد

ادامه ......   روز عيد

از رفتار ديشبت خيلي دلم گرفت فاطمه  كه حد نداشت

روزشم ديگه با اينكه بهم نزديك بودي ولي اشتياقي براي ديدنت نداشتم

شب هم كه مجبور بودم بيام تازه داشتم از بازي ميومدم خسته خسته

بازم منو ديدي ولي بازم هيچ .....

خيال ميكردم دوستم داري به همين اميد زنده بودم ولي فكر كنم حتي يك سر سوزن هم

برات ارزش ندارم  وقتي هم رفتم خونه نتونستم جلو خودمو بگيرم

يه اهنگ غمگين گذاشتم و رفتم تو فكر

اون كه يه وقتي تنها كسم بود      تنها پناه دل بيكسم بود

تنهام گذاشت و رفت از كنارم       از درد دوريش من بيقرارم

خيال ميكردم پيشم ميمونه       ترانه عشق واسم مي خونه

خيال ميكردم يه هم زبونه       نمي دونستم نامهربونه

همون جا هم خوابم برد تا حالا كه بيدار شدم و دارم ادامه ميدم نوشتنو

دلم شكست فاطمه ولي اميدوارم هميشه خوشحال باشي و نااحتي تو رو نبينم  انشاالله

يا حق

دلم شكست

نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:31 قبل از ظهر توسط علي |

عید قربان

سلام فاطمه نازنینم امیدوارم خوب باشی عزیز دلم

هم شب یلدا و هم عیدی که در راهه را بهت تبریک میگم عشق من

فاطمه نمیدونی چقدر دوستت دارم   احساسم بهت داره شدیدتر هم میشه

حالا دیگه میدونی که دوستت دارم  درسته دلم برات تنگ میشه

ولی دیگه از ناراحتی خبری نیست   با فکر کردن بهت واینکه از احساسم

نسبت به خودت خبر داری به خودم میبالم

افتخار میکنم که تو رو دوست دارم  و میتونم بگم   دوستت دارم

امیدوارم عید بعدی در کنار هم و زیر یک سقف باشیم

کسی که بهترین ارزوها رو برات داره                                                  علی

يا حق

 

عيدت مبارك قشنگ من

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط علي |

پست ويژه

   

 

   عشق ان نيست كه يك دل به صد يار دهي

 

 

                                                          عشق آن است كه صد دل به يك يار دهي

 

 

  شاید هزار روز بگذرد چه سود

                                         از عشق من به تو کم نمی شود نه زود

 

  شاید نگاه به تردید آلوده ات

                                           تغییر میکند اگر چه دیر اگرچه زود

 

  فرقی نمی کند تو عشق منی یا هوس

                                           خواهد رسید لبم به لبت دیر و زود

 

  می دانم این اگر چه تلخ حقیقت است

                                             فرقی میان عشق و هوس نیست مثل رود

 

  گاهی دلم هوس عشق میکند

                                              یا میدهم دلم به چشم دخترکی مثل دود

 

  آری اگرچه روال همیشه اینگونه است

                                              اما منم که عشق را به تصویر میکشم چه سود

 

 

بشنو همسفر من

        

                                 با هم رهسپار راه درديم

 

با هم لحظه ها را گريه كرديم

 

                                ما در صداي بي صدا

 

                                                            گريه كرديم

 

ما از عبور تلخ لحظه ها

 

                                قصه ساختيم

 

شايد در اين راه اگر

 

                               با هم بمانيم

 

وقت رسيدن

       

                               شعر خوشبختي

 

                                                      بخوانيم

 

 

 

مي خواهم با

 

اشكهايم

دلتنگيهايم

وضو سازم و در سجاده حقيقت

نماز را با شكوه بر پا كنم

و در اغوش خدا ارام گيرم

 

 

 

گاهي اينقدر صدايت ميزنم كه تمام كوهستانهاي دورتر از سرزمينم

 

فيادهايم را ميشنوند

                                     چه ميشود گاهي به اتاق تنهاييم پا بزاري

 

 

 

خاطره مينويسم

                                      به ياد باراني ترين لحظه زندگيم

 

و قاصدكها را در لحظه بهار مي بويم

 

شب

از رخت فارغ است

 

و من امشب

                         

                                     نواي خيالم

                                                        بوي عشق ميدهد

اسمان را برايت مي اورم

                                     تا ستاره ها را

با تو

                                                        زينت كنم

اسمان نفس لبخندت را به ابرها ميدهد

 

و انها

                          هر شب لبخندت را گريه ميكنند

 

 

 

 

 

      این پست دیگه برام بوی دیگه ای داره

 

      از شعرای دفتر خود فاطمه نازنینم نوشتم

 

       خدایا ممنون که بهم این شهامت رو دادی که کسی رو دوست داشته باشم

 

       کمکم کن بهش خیانت نکنم                          فاطمه خیلی دوستت دارم

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط علي |

100 ماه احساس دوست داشتن

سلام خدمت همه شما

 

این روز برام خیلی ارزش داره   باورم نمیشه امروز هفتم شهریور هشتاد و ششه

 

و عشقم به فاطمه میشه صد ماه   صد ماه پر از علاقه

 

فاطمه عزیزم دوستت دارم تا وقتی عمر دارم

 

ولی با مثل همیشه امروزم دلتنگتم و تو نیستی کنارم 

 

ولی خوشحالم خوشحالم که تا حالا تونستم با کمک خدا به عشقم وفادار بمونم

 

و فکرم دنبال کس دیگه نباشه     فاطمه خیلی خوشحالم که فقط مهر تو تو دلمه

 

نمیدونید چقدر عشقمو دوست دارم        

 

فاطمه میدونم تو این روزا فقط به این فکری که تو امتحان ...  قبول بشی

 

منم دعا میکنم که به ارزوهات برسی و همیشه خوشحال باشی و خوشبخت بشی (انشاالله)

 

باورم نمیشه یعنی حالا من صد ماهه که فاطمه رو دوست دارم خیلی زود گذشت

 

من از اولین باری که چشمم به فاطمه افتاد این احساسو نسبت بهش داشتم

 

فاطمه تو یادت نیست یا ممکنه اصلا اون موقع به عشق فکر نمیکردی

 

ولی اولین باری که دیدمت  ساعت 11 ظهر بود تقریبا

 

اومده بودی بیرون خونتون دنبال ... بودی و من داشتم از اونجا اتفاقی رد میشدم

 

نمیدونم چم شد ولی سینم تو اون لحظه درد میکرد  شاید همین عشق تو بوده اون موقع

 

حتما میگید که چطور یادم میاد اون موقع هارو   باید بگم که این روز دیکه تکرار نمیشه

 

این روز همیشه تو فکرم بوده حتی یادمه چی پوشیده بود فقط رنگاشون یادم نیست

 

خلاصه این اتفاق برام خیلی اهمیت داشت و حالا هم خودم به خدای خودم میگم

 

        ممنونتم خدا

   دوستت دارم فاطمه
نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 11:33 قبل از ظهر توسط علي |

تولدت مبارک عشق من

تولدت مبارك عشق من  -  تولدت مبارك اميد من